هان مرد پا شکسته و تن داده ای براه
با کفشهای کهنه و خاکی کمی سیاه
دندان فاصله ها را کشیده ای
بر روی نقشه ی جغرا فیای پا
هی می روی که نمانی ز قافله
هی میدوی که بیابی دمی پناه
تو شاعری؟ نه..... گمان هم نمی کنم
وقتی دریغ می کنی از روی خوب ماه
این بیتهای خالی و بی حس شور را
این واژه های مانده و آکنده از گناه
****************
آمد نشست و مرا از خودم گرفت
با چشمهای میشی و با گیسوی سیاه
معجونی از لب و دندان و حس ناب
یک زن که سبزه بود اما شبیه ماه
من شاعری که اگر چه شکسته ام
اما چو آینه لبریزم از شما
حالا هزار واژه و تکه هزار بخش
هر تکه عکس..................
|
+| نوشته شده توسط
م.ا.ا در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
|