تبليغاتX
زلیخا
شعر و داستان
 
گفتی که لبم غرق به سرخابه ی سیب است!

گر بوسه ای از سیب نچینی تو عجیب است!

گفتم که برو دور شو ای دختر حوا...............

بیچاره پدر گفته که این قصه فریب است!!

|+| نوشته شده توسط م.ا.ا در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 
از تو چه پنهان خدا حال منم حال نیست

روز و شب و ماه و سال در کف اقبال نیست

ظاهرکی ساختم.... ورنه درون آتش است

از ازل این شعله بود صحبت امسال نیست.....

|+| نوشته شده توسط م.ا.ا در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  |
 بت
از بت به خودم رسیدم از خود به کجا؟

این کافری از سیب لب توست مرا

در هر نفس نماز من نیست مگر

لا حول ولا قوه الا ..........به شما

 

|+| نوشته شده توسط م.ا.ا در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 
بن بست شانس

اسم کوچه ی من است.........

به زودی میخانید (می خوانید)

|+| نوشته شده توسط م.ا.ا در یکشنبه چهارم مرداد 1388  |
  دیگر برای من و تو دیر است!!.
*قلبی که مرده بود افتاد زیر پا!

×..........................................

*فرقی نمی کند؟!! الحق که بی وفا...

نه بی وفا که نه،یک جور کافری

یک جور آتشی، شکر خدا شما....

شکر خدا شما از جنس آب رود

شکل خلیج فارس یا بحر احمری

×........................................

*نه احمدی که نه دریای احمری

×.........................................

*من حرف کی زدم؟تهمت نمی زدم!

تو گیر می دهی پشت هر اشتباه...

×...................................................

*بس کن .. ببین... شکست لیوان مادرت

هی غر نزن به من ، جون خودت... خدا  

×....................................................

*من داد می زنم؟؟ کی داد؟کو ؟کجا؟

اصلا ولم کن و از خانه ام برو

لعنت به تو،به من،بر شیر مادرت...

-------------------------------------

در بسته شد و((من)) افتاده روی مبل...

هی فکر می کنم... لعنت به آدما...

او رفته است و من وقتی که میکنم

 در این غزل نگاه...در این غزل چرا ؟؟؟؟

وزنش شکسته است.. لیوان مادرش...

کو قافیه ؟ کجاست؟ پس نظم خانه اش؟

من گیج می شوم تو گیج میشوی 

 ((گویی پریده باز رنگ از رخ قلم...))

یک کورس می روم پای پیاده باز

از خوابگاه سنگ تا آن سر علم .

|+| نوشته شده توسط م.ا.ا در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388  |
 
دیگر برای من و تو دیر است

این مطلب راقبلا نوشته بودم اما امروز می توانید آن را بخوانید

 

|+| نوشته شده توسط م.ا.ا در جمعه هشتم خرداد 1388  |
 سیب نامه
از لعل لب حضرت هوا خوردی

 از سیب ترین سیب خدا هم خوردی

یک بار فقط راست بگو جان پدر

 از طعم خوش کدام لذت بردی؟؟

|+| نوشته شده توسط م.ا.ا در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388  |
 
اولین بار که نشستم تو قطار حیفم اومد دست خالی برگردم . این شعر مال اونشبه...

بازم قطار آرزوها دیر کرده

بغضی میان ذهن وقلبم گیر رده

بیهوده در این واژه ها درگیر شعرم

وقتی که چشم تو مرا درگیر کرده

لبخندی از احساسهایت سهم من کن

حالا که موهایت مرا زنجیر کرده

این بوسهای خیس لبهایت چه دارد؟

کاینگونه در احساس من تاثیر کرده

می بوسمت می بوسمت تا تر بمانم

چون ابر خیس گونه ات تدبیر کرده

من خواب دیدم. خواب پرواز و پرنده

دستان تو خواب مرا تعبیر کرده

آغوش نرم و روح تو . سهم کمی نیست

شکر خدایم کاینچنین تقدیر کرده......

 

|+| نوشته شده توسط م.ا.ا در دوشنبه پنجم اسفند 1387  |
 
بازم قطار آرزوها دیر کرده

بغضی میان ذهن و قلبم گیر کرده

این شعرو به زودی تقدیم می کنم.

|+| نوشته شده توسط م.ا.ا در پنجشنبه یکم اسفند 1387  |
 چه میشود کرد؟.

با سلام خدمت تمام دوستان عزیز

از آنجا که امتحانات پایان ترم و  اجرای تیاتر در تئاتر شهر مهمتر از نوشتن در وبلاگ بود این همه کار به تاخیر افتاد. به هر حال وجود دوستانی چون شما شرمندگی را فزود. اینک در خدمتم با شعری که ممکن است کمی بی ادبانه باشد. باور کنید کل فرهنگ­های لغات را وارسیدم تا کلمه ای جایگزین این ردیف ملعون کنم ولی متاسفانه کلمه ای بهتر یافت نشد انگونه که این کلمه حال مرا در آن شرایط شرح می دهد. عذر خواهی می نمایم. این عذر خواهی در مورد خانمها دو چندان است.

حال و وضع و کار و بارم تخمی است         روزگارم ،روزگارم تخمی است

از کجای قصه باید گفت و رفت                هرچه دارم یا ندارم تخمی است

فال از حافظ گرفتم ...ید باز                     حال من، حافظ و یارم تخمی است.

|+| نوشته شده توسط م.ا.ا در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 
 
بالا